تبليغاتX
روشنتر از همیشه -

روشنتر از همیشه

شعر و یادداشت ها

 

بهار

بهار شاخه ی خشکیده را پُرازگُل کرد

درخت درهیجان آمد و تکامل کرد

دوباره پونه و پروانه های یخزده را

به رنگ  و روح نشانید و پُر تجمل کرد

هزار پاره پرستوی پرنیان آواز

نثار باره و بُرج ِ هرات و زابُل کرد

جبین سوخته ی قندهار را بوسید

عزای مُمتَد ِ هلمند را تحمل کرد

طراوتی به تَن ِ جلگه های بلخ دمید

تبسمی به رُخ ِ پُرغبار ِ کابل کرد

به شاعرانه ترین شیوه این حوالی را

لبالب از نفس ِ تازه ی  تغزل کرد

فرض کن...

فرض کن پنجره ام، رُخ به رُخت وا شده ام

یا درِخانه ی عشقم، که تماشا شده ام

فرض کن ساعت و آیینه و گلدانی ومیز

هرچه در دور و برت ،هست مهیا،شده ام

فرض کن چله و چوری و گلوبندِ تو ام

یا که پیراهن و پاپوش ِتو زیبا،شده ام

فرض کن کمره و لپتاپ و کتاب و قلمت

یا که گل های سرمیزتو تنها شده ام

کوچه باغی که از آن قصد گذشتن داری

سنگفرشی که درآن بازنهی پا،شده ام

عشقه پیچان زمستان زده یی بودم و حال

درهوایت هیجانی و شکوفا شده ام

فرض کن پشتِ در ِدفترکار تو کسی

انتظارست، منی گمشده پیدا شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط صادق عصیان  |